خرید بک لینک
یک جعبه کوچک داشت برادرم که پر بود از وسایل و ابزار پنچرگیری دورچرخه ظهر تابستان گوشه حیاط با آچار, چرخ را باز میکرد و تیوپ رو در می آورد و میکرد توی کاسه آب , وقتی حباب های هوا رو تیوپ بیرون میداد ,

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 18:02

این اواخر که مادرم حساس شده بود روانش آزرده شده بود ترسش زیاد شده بود به خودم می گفتم کاش بمیرم و مادرم را در این وضع نبینم رنجور, ناتوان, ضعیف و بیمار رنگش به شدت زرد دیالیز هفتگی باقی مانده توانش ر

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 18:02

وقتی رسیدم مادر بزرگ گفت دایی رفت اغلب وقتی از جبهه می آمد , مرخصی 15 روزه اش را صرف خواندن کتاب می کردمیگفت : همه باید بدانند که جنگ فقط شلیک گلوله به سمت دشمن نیست رفتم توی اتاقش دو سه روز قبل کتابی

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 18:02

دختر همسایه ما بود آرام و ساده و زیبا گیسی سیاه همرنگ چشمانش صورت مثل ماهش را صد برابر دیدنی تر می کرد حرف که می زد با لحنی آرام و کلماتی شمرده دلت را یکجا می بردزیبا ترین و شنیدنی ترین کلمات زندگیم ر

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 18:02

اواخر دهه شصت, سال 68 دانشگاه قبول شدم با شروع دوستی های دانشگاهی بحث های گروهی جسته و گریخته سیاسی , ادبی , هنری و اجتماعی بالا گرفت اگر چه در همه مباحثات حضور داشتم اما تمایلم به مباحثات ادبی و هنری

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 18:02

زن عموی پیر بابا یکی از لامپ های اتاقش را
روشن می گذاشت تا صبح
همیشه فکر میکردم از ترس است
اما یکبار بابا گفت از ترس نیست
زن عمو چراغ اتاقش را روشن می گذارد اگر کسی هر ساعتی از شب قصد آمدن به خانه اش را داشت
فکر کند بیدار است و در بزند ...


https://t.me/farzandekohestan

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 18:02

آقاجان یعنی پدر بزرگم گاهی سردرد داشت گاهی بی حال بود اصلا حرف نمی زد و بشدت بی حوصله میشد عموخان برایش نمی دانم چیزی آورده بود که می گفت نشاط آور است روزی ده قطره از آن را می ریخت توی یک استکان آب و

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 18:02

دلم که درد میگرفت
دستش را می گذاشت جای کمی پایین تر از جناق سینه ام و در جهت عقربه ساعت آرام می مالید
اصلا اب بود روی آتش
سنگ هم توی معده م بود آب میشد , درد پر میکشید و میرفت
کاش بود مادرم
الان دستش را می گذاشت روی قلبم ...

https://t.me/farzandekohestan

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 18:02

صفحه بندی